google جبهه، شرط ازدواج | حجاب برتر
Find Me Here
۱۷ اسفند

جبهه، شرط ازدواج

مجموعه: متن

چهارمین نوشته توسط کاربران وب سایت حجاب برتر

جبهه، شرط ازدواج

سیده فاطمه موسوی در سال ۴۴ در خانه ای مذهبی در شیراز دیده به جهان گشود. وی امدادگر و جانباز ۸ سال دفاع مقدس است که هم اکنون نیز در عرصه دفاع از ارزش ها و آرمان های دفاع مقدس و انقلاب در حال مجاهدت می باشد. او می گوید: ما فقط از سنگری به سنگر دیگر آمده ایم و دفاع همچنان باقی است.

شرط ازدواج خود را رفتن به جبهه گذاشته بودیم

علاقه زیادی داشتم که به جبهه برم. چند باری هم با دوستانم تصمیم گرفتیم به جبهه بریم که با مخالفت خانواده هامون و مسئولان اعزام نیرو روبرو شدیم. می گفتند باید پرستاری یا کارهای این چنینی بلد باشین تا بتونین برین جبهه. ما هم سعی می کردیم که هر چیزی که لازم هست رو بریم یاد بگیریم.

تا اینکه یه بار که حدود چهار نفری می شدیم، تصمیم گرفتیم با راضی کردن راننده اعزام سوار ماشین بشیم. همین طور هم شد. قرار بود نیروها از همین جایی که الآن تحت عنوان شلمچه شناخته میشه اعزام بشن. ما چهار نفر از قبل جاهامونو ته اتوبوس، همون جایی که راننده برای استراحت میره که اصطلاحاً بهش بوفه هم میگن، رزرو کردیم. پرده هم کشیدیم که کسی متوجه نشه. آن روز آیت الله حائری شیرازی برای بدرقه نیروها آمده بود.

آیت الله حائری از حضورمان در اتوبوس مطلع شد و یکی از خانم ها را برای پیاده کردن ما به سراغمان فرستاد و ما رو از اتوبوس پیاده کرد. نمی دونم شاید کسی از دوستانمون که از قضیه خبر داشت ما رو لو داده بود. آیت الله حائری می گفتند چون شما دختر مجرد هستین اجازه رفتن به جبهه رو ندارین و اگر ازدواج کرده بودین و همسرتون هم همراهتون بود یا اجازه می داد می تونستید برید جبهه.

من و سه تا از دوستانم تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم و به جبهه بریم که از ما چهار تا دوست، دو نفرمون موفق شدیم بعد از ازدواج به جبهه بریم. البته ما هم شرط ازدواجمون رو رفتن به جبهه گذاشته بودیم.

03-01-2014 01-37-42

ما می رویم تا تو چادر از سرت بر نداری!

سال ۶۲ ، بعد از ازدواج راهی آبادان شدم تا در اونجا زندگی خودمو آغاز کنم. شوهرم پاسدار بود و بیشتر وقتشو تو جبهه سپری می کرد. منم به همراه دوستانی که پیدا کرده بودم تو همه کارها وارد می شدیم. از شستن لباس ها تا پرستاری در بیمارستان. گاهی هم به بیمارستان های صحرایی می رفتیم.

یه روز که فکر کنم بعد از عملیات رمضان بود در بیمارستان مشغول بودم. بیمارستان پر از مجروح بود. حال یکی شون خیلی بد بود…

رگ هاش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت. وقتی دکتر این مجروح رو دید به من گفت که بیارمش داخل اتاق عمل.

من اون موقع چادر سرم بود، دکتر اشاره کرد که چادرمو در بیارم راحت تر بتونم مجروح رو جا به جا کنم…

مجروح که دائماً از هوش می رفت و نای تکان خوردن و حتی حرف زدن هم نداشت به من نگاه کرد؛ کمی ازش فاصله گرفتم تا چادرمو از سرم در آرم. احساس کردم که چادرم به جایی گیر کرده. فکر کردم چادرم احتمالاً به گوشه تخت گیر کرده باشه. برگشتم تا چادرم رو آزاد کنم که دیدم چادرم در مشت اون مجروحه. به سختی گوشه چادرمو گرفته بود. انگار می خواست چیزی به من بگه. اول فکر کردم مثلاً ازم می خواد تا تشنگی شو برطرف کنم چون خون زیادی ازش رفته بود یا شاید می خواد وصیت کنه. سرمو نزدیک لباش بردم. به سختی و بریده بریده گفت: من دارم میرم تا تو چادرتو در نیاری. ما برای این چادر داریم می ریم.

من دارم میرم تا تو چادرتو در نیاری. ما برای این چادر داریم می ریم.

خشکم زده بود. توی چند ثانیه انگار چند سال گذشت. مات و مبهوت بهش نگاه می کردم که دکتر گفت: دیگه لازم نیست کاری کنی. تموم شد.

نگاهش که کردم هنوز چادرم در مشتش بود که شهید شد. از اون به بعد در بدترین و سخت ترین شرایطم چادرمو کنار نذاشتم. فرزندم را در جنگ به دلیل موج انفجار موشک از دست دادم

بعد از عملیات بدر بود فکر کنم که شوهرم به خانه اومد و گفت که همراه با دیگر رزمندگان برای دیدار امام باید به تهران برود. اون موقع من حدود پنج ماه بود که باردار بودم. همسرم به دیدار امام (ره) رفت و من تنها بودم. یکی از دوستان شوهرم بود که در آبادان ماند تا به خانه دوستانش سر بزند تا اگر چیزی کم و کسری دارند برایشان تهیه کند.

در همین ایام، یک روز که از بیمارستان به خونه برگشتم و می خواستم وضو بگیرم؛ دیدم خیلی دارند بمب بارون می کنند. آبادان رو هم با موشکای به اصطلاح خمسه خمسه –موشک کاتیوشا که پنج تا از اونا پشت سر هم در یک ردیف به زمین اصابت می کرد، می زدند.

صدای انفجار موشک ها نشون از این می داد که انفجارا نزدیک خونه ما بود. می خواستم از خونه بیام بیرون و به خونه یکی از دوستان که از محل فاصله داشت برم. همین که از در ساختمون بیرون اومدم انفجاری رخ داد و تا صدای انفجار اومد همه چی تاریک شد.

بعداً فهمیدم که یکی از این موشک ها به پست دیوار خونه ما تو کوچه اصابت کرده. دیوار باعث شده بود که ترکش های موشک وارد خونه نشن و در نتیجه من هم از ترکش ها بی نصیب بمونم. اما موج انفجار باعث شد تا دیوار خونه کمی خراب بشه. این موج انفجار به من هم خورد و من رو به طرف دیوار پرت کرد و پس از اون دیگه چیزی نفهمم؛ همین رزمنده ای که دوست شوهرم بود بعد از اینکه متوجه می شه که محل ما رو زدند به طرف خونه ما میاد. هر چی در میزنه من در رو باز نمی کنم. از بالای در من رو می بینه که تو حیاط افتادم. از بالای درب وارد حیاط شد و با پوتین منو تکون میده که شاید به هوش بیام. وقتی می بینه من زنده ام و تو کما رفتم میره بیرون و از خانم های همسایه کمک می گیره و من رو به بیمارستان می برند.

این حادثه باعث شد تا خیلی از خاطراتمو از یاد ببرم. همچنین به خاطر انفجار فرزندمو که باردار بودم از دست دادم. همین امر باعث شد تا پس از حدود یک سال و نیم حضور شوهرم منو به شیراز برگردونه چون به مادرم قول داده بود که اتفاقی واسه من نیفته.

بعد از اینکه به شیراز برگشتم باز هم در عرصه های مختلف وارد شدم. از کار امدادگری و پرستاری در بیمارستان ها گرفته تا لباس شویی و کمک در مساجد و آموزش نظامی و ….

جنگ تحمیلی ۸ ساله عراق علیه ایران تمام شد. اما جنگ ما با کفر و شرک و مظاهر و تفکرات و ایدئولوژی های آنان که تمام نشده است. وقتی قرار شد که بچه های من با اینترنت کار کنند با خودم گفتم که من باید قبل از آنها وارد شوم. و این کار را کردم. الان بیشتر از ۱۵ سال است که در عرصه مجازی دارم فعالیت می کنم. و به نظرم یک طرف جهاد و دفاع مقدس امروز در فضای مجازی است. خدا رو شکر در این مدت هم دوستان خوبی پیدا کرده ام و توانسته ام تجربیات خوبی اندوخته کنم و آن را به دوستان دیگر هم منتقل کنم.

شما می توانید مطالب خود را از اینجا برای ما ارسال کنید.

۲ دیدگاه

افزودن ديدگاه